اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

790

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

چشم هست و ديدار نيست ، و لكن اندر بصر ظاهر حق تعالى نورى نهد بدان نور بصر بيند ، چنان كه گفت : وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ . پس عقل نيز اندر باطن چون عين است اندر ظاهر . عين نديد تا حق تعالى اندر وى ديدار نهاد . عقل نيز نبيند تا حق تعالى اندر وى ديدار ننهد . مشاهدات مرئيات را مقيسات محسوسات ملموسات را عين همىنبيند بىتأييد حق . ناملموس نامحسوس نامقيس نامشاهد نامرئى ناظاهر را كه از همه سرها سرتر است و از همه غيبها غيب‌تر ، و از همه باطنها باطن‌تر محال باشد كه عقل ورا بيند بىتأييد وى . باز گفت : « فقال انت الله الذى لا إله الا انت » . گفت : چون ورا سرمه كشيد به نور وحدانيت ، چشم باز كرد و گفت بدان خداى كه جز تو خداى نيست . همىبازنمايد كه عقل نيارست نام وى بردن بىتقويت وى و يگانگى وى . شناختن بىتأييد وى با آنكه قول معرفت نيست عبارت معرفت است . مر عبارت معرفت را چندين مدد حق مىبايد ، نفس معرفت بىمدد حق چگونه راست آيد ؟ ! باز گفت : « فلم يكن للعقل ان يعرف الله الا بالله » . نتوانست عقل بشناختن مر خداى را مگر هم به خداى عز و جلّ . يعنى عاقل به عقل خداى را چگونه شناسد كه عقل خداى را بىخداى همىنتواند شناختن . و ببايد دانستن كه اگر هيچ چيز اندر كونين علت يا سبب گشتى مر وجود معرفت را ، محال بودى كه اندر عالم كسى بىمعرفت ماندى ؛ از بهر آنكه نه اين كون و لكن هزار هزار چنين كون اندر جنب معرفت حق ذره‌اى نسنجد . محال باشد كه بدين عزيزى و بزرگى كه معرفت است ورا به چيزى بيابند و آن چيز را بذل نكنند ؛ كه هيچ كس مر عزيز را كه به بهاى خسيس يابد به جاى نماند ، خاصه چون آن كس كه عاقل باشد . پس چون عاقلان با عزيزى حق و مشتاقى ايشان بر طلب حق معرفت همىنيابند ، درست شد كه هيچ چيز علت وجود معرفت نيست . و اگر چيزى علت شود وجود معرفت را ، نخست بايد كه ورا باشد تا باز مرا دهد . تمليك از مالك درست آيد هرگز نامالك مملك